خرید بک لینک

کمی خسته و مضطربم .به خاطر گذر زمانه. انگار که دلم بخواد جسمم رو نابود کنم. از بسیاری از چیزایی  که قبلا خوشم میومد حالا بدم اومده و برخی رفتارهای وسواس گونه... مثلا کتابخونه می رم حتما باید سفره سفیدمو ببرم کتابامو مرتب بشینم بعد شروع کنم.خرس کوچیکه هم باید حتما همراهم باشه.تو دلم براش درس توضیح می دم.یه عادتی هم پیدا کردم هی جوش هام رو می چلونم .همشونو پیش می برم تا مرحله ی زخمی شدن و خونی شدن. به برکت دو بسته شکلاتی که مادربزرگم برام خرید منم یهویی خوردمشون خیلی خوشمزه بودن تمام تنم شده پر از جوش های ریز و درشت.دیشب یه جوش رو فشار دادم یهو درد تمام وجودمو گرفت و رفتم به این فکر که چه مرگمه هی دارم گوشت تنمو می چلونم هی دارم پوست لبمو می کنم هی دارم حتی لابه لای موهای سرم دنبال جوش می گردم درست مثل لاشخوری که گوشت خوب پیدا کرده و داره تیکه تیکه ش می کنه افتادم به جون خودم!چه می کنه کنکور!امروز رفتم صبح هلال احمر یه سری لوازم رو تحویل دادم و بعد رفتم کتابخونه.سفره م نبود یه چیزی کم بود اصن نتونستم خوب بخونمفقط ۶ درس لغت خوندم و ۳۰ تا تست زدم و دو مبحث دستور زبان فارسی خوندم.ساعت ۴ اومدم خونه حالا می خوام کمی داستان بخونم. خیلی خوابم میاد انگار پنج تا دیازپام با هم خورده باشم.

+صبای قم گل به خودی زد توپ به زانوی حنیف عمران زاده خورد خیلی سوژه بود خخخ

+آقاپسر هم رشته ای، خیلی بی تربیتی دیگه باهات کاری ندارم.

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 12:43

صفحه بندی