دیشب عمه م اینا کماندویی ریختن اینجا.غذا هم که نداشتیم بابام پاشد قاتق اشکنه درست کرد.یه یه غذای محلیه که پیاز داغ می کنن سیب زمینی خرد می کنن توش آب و ماستو میریزن سرش با فلفل زردچوبه؛میزان آب بستن سرش بستگی داره به تعداد مهمونا،قل خورد سیب زمینیش پخت میارن سر سفره و نون خشکای صدسال پیش رو ترید می کنن می خورن.از اونجایی که با خودم عهد کردم شده از گشنگی بمیرم ولی برای سایه ی نکبت آشپزی نکنم ، دیگه تن به این آب زیپو دادم.اول می خواستم ناز کنم در واقع سیر هم بودم فلافل خورده بودم ولی دیدم تو جمع زشته. گذشت و نیمه شب شد .حالا اینا مگه می رفتن ؟!تا خود ۵ صبح وراجی کردن اونم حرفای صدتا یه غاز که چرا در گنجه بازه ؟چرا پیرهنش درازه ؟دختر این پیرزنه چرا گرامافون می زنه؟ من خرم یا تو ؟توخری یا من؟ زود بگو تا بختت وا بشه! شدت صدا طوری بود که ایرماف صدا رد می کرد. بهار و مهدی که از بس خسته بودن همون وسط خوابشون برد ولی خب من اینجوری نیستم.خاصیتم اینه که حتی تو سکوت کامل هم بخوابم رو استندبای می رم کامل شات داوننمی شم .کسی روی موکت راه بره هممی فهمم .در حدی گوشمتیزه که یه بار یه دختره رو تو خوابگاه از آسپیراسیون تنفسی نجات دادم. اتاقای ما تو خوابگاه صدف دوبلکس بود بود یعنی دو طبقه بود .طبقه پایین دو تخت و طبقه بالا چهار تخت.یکی از بچه ها که تاز از کربلا اومده بود و من و نسرینم آلوده کرده بود با سوغاتیش،اون شب اتاق ما خوابیده بود.ساعت ۳ صبح یهو دیدم صدا میاد یه خرخر ضعیف .الهام در حالی که طاقباز خوابیده بود داشت بالا میاورد.بلند صداش کردم جواب نداد چرخوندمش پهلوی چپ ریکاوری خوابوندمش بازم به لمس واکنش نداد.ترسیدم اگه طاقباز صداش کنم چیزی که نباید اتفاق بیفته.تو ریکاوریاستفراغش که تموم شد محکم زدم رو شونه هاش از خواب پرید. هر چی بهش گفتم بریم بیمارستان گفت نه .رفت دهنشو شست بهش یه نبات داغ دادیم حالا تو حموم غش نکنه ۵ صبحی. خب چیز دیگه هم نبود. رفت حموم اومد و دیدیم هشیاره ما خوابیدیم.حدود ۸ صبح رفت دکتر خدا رو شکر سرم لازم نشد.ولی در تعجبم چجوری خوابش اونقدر عمیق بوده که بالا آورده نفهمیده!خلاصه دیشب من نخوابیدم آخرشم !۸ صبح بهار بیدار شد رفتم چای درست کردم و نیمرو؛سایه ی نکبت شروع کرد به غر غر که یوخوم قاچدی .جهنم که خوابت پرید !الان وقت بیداریه نه خواب!سفره رو نیم باز گذاشته بودیم برای مهدی که دیرتر از ما جنبیده بود.صبحانه ی ما تمام شده بود اون تازه رفته بود حیاط. سایه ی نکبت ،عفریته ی بدجنس برداشت سفره رو مچاله کرد از مهدی تازه رسیده پرسید اینو می خوری (پنیرمنو)مهدی گفت نه. برداشت صداشو برد بالا که آدم که اینو نمی خوره چیه این !رفتم تو راهرو دیدم پنیر خودشو گذاشته یخچال پنیر منو گذاشته تو خاک گلدون!پنیرمو گذاشتم یخچال و رفتم تو راه به بابام زنگ زدم .گفتم آخه این چشه بابا انگار نه انگار منم یکی از نوه هام هیچی براش مهم نیس بمیرمم به هیچ جاش نیس -البته دل به دل راه داره-آخه این سه برابر سن منو داره من ۲۲ سالمه اون ۷۴ سالش برای چی با من می جنگه؟؟فازش چیه؟؟خوانندگان عزیز خندتون می گیره بگم که بر می داره چی پلت رو قایم می کنه تو کیسه چادرنمازش یجوری می خوره که من نبینم.آخه گدا جان من بابام روزی ۱۰ تومن بهم داره پول توجیبی می ده غیر از خریدای جدا که حتی شامل کیک و بیسکوییتم میشه من میام چی پلت تو رو ازت بگیرم؟فقطم با من اینجوریه با بقیه اینجوری نیست.عمدی هم جلویمن بلند بلند قربون صدقه ی نوه ها می ره.اون روز مرغ پخته بودم فوری داد زد آرمانو صدا کرد که گَل توئوخ اَت یع اَت چوخ یاخچی دی . یعنی بیا مرغ بخور خیلی خوبه. جالبش اینه که دو سه تا تیکه کوچیک مرغو از جلوی من برداشت داد به اون !از توی خونه ش برداشته صداش کرده که فقط من نخورم !!!زنگ زدم به بابام گفتم صبح اینجوری کرده بابام گفت عیب نداره عزیزم تو فقط فکرتو مشغول نکن برو سر درس و مشقت مهم نیست. دیروز سایه نکبت داشت به عمه م سفارش می داد براش فلفل آسیاب کنه ببره ده.امیدوارم دووم بیارم تا ۱۵ فروردین که این شرش کم میشه.صبح پاشدم گلوم درد می کرد محل ندادم پا شدم اومدم کتابخونه.یهو داغ شدم فکر کنم تب کردم . رفتم دستشویی گلومو تا هم فیها خالدون بازکردم دیدم بله یجوریه با چشم غیر مسلح هم معلوم لکه های نازنین سفید اونم پنج شش تا. سیستم ایمنی من گووووووه خورده الات بخواد سر به سرم بذا ه به چه جراتی سر به سر به سر یه کنکوری می ذاره؟!مگه من شوخی دارم باهاش؟! پژوهشگاه علوم انسانی مرا می خواند :دی .
آخ دلم لک زده واسه جولون دادن با آبرنگ.... آخ دلم لک زده برای خطاطی.... کوه رفتن....بهار یه بار می رم کوه .یه برنامه سبک باید برم احتمالا تا پلنگ چال برم .کوه رو زمستون امسال از دست دادم.عاشق کوه مهگرفته ام. امیدوارم بتونم زمستون امسال ر و ببینم.امشب به متکا می سپارم بیدارم کنه صبح:"ای متکا ،ای دین و گناه و سه راهدار و سه جاه دار ؛به گردنت اگر صبح زود بیدارم نکنی!"
برچسب:
نویسنده: سینا رضوانی