خرید بک لینک

خب... دیشب خوابیدم به نیت بیدار نشدن.ولی بیدار شدم.یه فصل و نیم داستان خوندم سه فصل هم درس. هنوز یه چیزایی هست برای لذت بردن .مثل داستان خوندن و چوب شور خوردن و چای! دهنم مزه خون می ده و هی ترش می کنم.خب طبیعیه وقتی مجالی نیس مثل آدمیزاد غذا بخورم!همش با ترس و مخفی کاری!تا عجوزه برگرده دهاتش وضع من همینه. امروز از یه آشپزخونه از این کباب ۵ تومنیا گرفتم همون جا داشتم می خوردم که دو تا زن رد شدن تیکه انداختن خوش به سعادتش کباب می خوره .خب خاک تو سرت کنن من اینو نخورم تو ذخایر گلیکوژن منو تامین می کنی؟غذا خوردن تیکه انداختن داره؟ایشالا سرت نیاد ولی فکر اون روزو بکن... من خسته ام.... کسی رو دوست ندارم تا حالا هم پسری نبوده واقعا دلمو بدزده فقط زبون بازی بوده و به قول دوستمون در کامنتا این پا ندادن باعث میشه جری شن.عشقی وجود نداره فقط ساخته میشه.یه تخیل محض.کار تخیل و کمی فعالیت هورمونی.همین!

برچسب: نویسنده: سینا رضوانی تاريخ: شنبه 21 اسفند 1395 ساعت: 9:53

صفحه بندی